برچسب:
نویسنده: نیما رستگار
برچسب:
نویسنده: نیما رستگار
برچسب:
نویسنده: نیما رستگار
مارتین مک دونا را از دو یا سه سال پیش شناختم. با آن نمایش نامه "قطع دست در اسپو کن" که نشر بیدگل چاپش کرده بود. طبعا به چنین نشر سوسولی در نمایشگاه سر نمیزنم. چرا که بنظرم از آدم های فزرتی توی غرفه میچپاند ، یک دختر یک پسر که عین ده روز نمایشگاه دارند با هم یا بازدیدکنندگان غیر همجنسشان لاس میزنند. اصرار دوستی باعث شد بروم غرفه شان، سوال پرسیدم و همان
برچسب:
نویسنده: نیما رستگار
برچسب:
نویسنده: نیما رستگار
برچسب:
نویسنده: نیما رستگار
برچسب:
نویسنده: نیما رستگار
برچسب:
نویسنده: نیما رستگار
چهارشنبه بود. نیمه شعبان هم بود. کارخانه باز بود. حوصله ماندن در خانه را نداشتم. بچه ها هیچکدام نمی آمدند. جز یکی دونفر که قرار نبود من ببرمشان. کوچه به شکل خفه ای خلوت بود. عجله ای به رفتن نبود. دوش گرفته بودم عطر زده بودم و قبل زا هفت صبح پشت فرمان نشسته بودم بی آنکه ماشین را روشن کنم در نور کمجان پارکینگ پشت فرمان نشسته بودم. مرور میکردم مسیر را و این
برچسب:
نویسنده: نیما رستگار
شش صبح جلوی درب منتظرم بودند. تا کتری جوش بیایید و فلاسک را آب کنم دیر شده بود. سفر از آن دیواره سنگی کلک چال آب میخورد. سه چهار ساعت کوهنوردی در کلک چال و درکه ارضایمان نمیکرد. دلمان کوه و جنگل و جاده میخواست. پیشنهاد من مرداب هِسل بود و چالوس، پیمان مزار دکتر ستوده را میخواست ببیند.بیخیال کلاس و کار و پایبندی ها زدیم به جاده ، قبل از شش و نیم صبح پیمان با
برچسب:
نویسنده: نیما رستگار